خرید بک لینک

دارم تلاش میکنم کنترل کارها رو از دست بابام خارج کنم تا دست خودم باشه. الان به خودم امید بیشتری دارم. بیشتر میدونم چه خبره و پیگیرترم. امروز رفته بودیم ارز بگیریم و روی حرف خودم پافشاری میکردم اگه فکر میکردم درسته. بهش میگم که با وجود این که من اینقدر درگیر بودم و در جریانم، حرف یک مرد پنجاهسالهی رندوم براش موثقتره تا من. مامانم هم تاییدم میکنه. خیلی کلا روز جالبی بود. من معمولا تلاش میکنم واقعا با مناعت طبع مثلا؟ :)) یا همچین چیزی برخورد کنم با مردم. اشتباههای مردم رو به روشون نیارم وقتی میبینم خودشون متوجهاند یا اشتباه خاصی نبوده و هی دنبال مقصر دونستن افراد نباشم و این برخوردم هم مثلا در جامعهی خودم خیلی جواب میده. فکر نکنم بقیه رو اذیت کنم و بقیه هم طوری برخورد نمیکنند انگار من چهار سالمه. ولی توی خانواده و فامیل روانی میشم.  مثلا بابام یادش رفته بود دلارهایی که داشتیم بیاره و داشت میگفت اگه میآورد میشد مثلا عوضش کرد. گفتم اشکال نداره و اونم دردسر خودش رو داره و گفت هر کاری دردسر داره و من این شکلی بودم که خب مرد، من دارم از تو دفاع میکنم :))) خلاصه این شکلیه. احساس این مردهای جوانی رو دارم که در آستانهی استقلالاند. حس میکنم این تلاش اضافهام برای کنترل داشتن روی زندگیم داره سختش میکنه، ولی ارزشش رو داره. مثلا مامانم هم توی خانواده نظر خودش رو داره، ولی پافشاری نمیکنه، فقط وقتی براساس نظرش پیش نری و چیزها درست نشه، تاکید میکنه که "من که گفته بودم." من دوست ندارم همچین نقشی داشته باشم.

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 1:48

بالاخره خونهی خودمم و دقیقا به همون خوبیه که فکر میکردم، فقط وان نداره که حالا فدای سرش. ذهنم هزار جا هست و مثلا ششصد جاش به مهاجرت مربوطه. اتاقمم هنوز خیلی کار داره برای انجام دادن، ولی ساعت یکه و منم فردا کلاسهام شروع میشه. سوال پیش میاد که خب اینجا دارم چه غلطی میکنم پس. نیاز به نوشتن داشتم. اینجا واقعا خیلی قشنگه. توی راه قطار از یک جاهایی رد شدیم که اصلا نمیدونی؛ محشر بود. پر از درخت بود، هوا کل مدت ابری بود، توی پنجره حل شده بودم. توی کل راه همه باهام خیلی مهربون بودند و کمکم میکردند. اینجا گاز برقی به قابلمه و ماهیتابهام نمیخورد و وقتی توی گروه خوابگاه گفتم، پنج دقیقه بعدش یک قابلمه داشتم. زبالهها رو فعلا توی یک پلاستیک گذاشتم که بعدا ببینم سیستم جدا کردنشون چطوریه. یکی از آشناهای ایرانی اینجام برام بلیط قطار رزرو کرد و جدا از اون چون یکشنبه بود و مغازهها تعطیل، از قبل برام لازانیا و تن ماهی آماده و یک چیزی شبیه خامه شکلاتی گرفت که خوشمزه است. من تلاش کردم توقعات بالایی نداشته باشم. فکر کنم منطقی هم باشه. همین روز اول قطارم سی و پنج دقیقه تاخیر داشت، ولی کلا فکر میکنم اینجا قراره بالاخره فرسوده نباشم. تازه به ذهنم رسید که یکی از دلایلی که از روابط اجتماعی دارم فرار میکنم، اینه که چیزی بهم میدن که من اصلا حتی دنبالش نیستم و برام مهم نیست. چیز مشخصی نیست، فقط اگه مثلا قراره ایکس بدی و ایگرگ بگیری بهجاش، من ایکس ندارم یا کم دارم که هیچی، به ایگرگ هم علاقهای ندارم. صرفا دارم انجامش میدم تا عذاب وجدان نداشته باشم. فریبا امروز میگفت کاش قبل از رفتنم با هم رفته بودیم بیرون و من فکر میکنم خداحافظی وقتی معنی میده که اون فرد یکم از قبل ت

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 1:48

امروز بلند شدم و با توکل بر خدا و یک نقشهی آفلاین توی گوگل که نمیدونستم اصلا موقعیت من توش آپدیت میشه یا نه و بدون سیمکارت و اینترنت از خوابگاه اومدم بیرون. واقعا یکم ترسناک بود. کلاس آلمانیم ولی محشر بود. در طول روز با حدودا بیست نفر حرف زدم و آشنا شدم. مهربون و گرم برخورد میکنند و از اول روز کمتر میترسم. برای کلاس آلمانی فردام مشتاقم حتی اینقدر که خوش گذشت.  عصر بعد از تموم شدن کارها با امیر رفتم خرید و سیمکارت هم گرفتم. زندگیم بدون سیمکارت اینقدر قابلیت ترسناک شدن داشت که واقعا بعدش به یک سطح جدید از مهاجرت رسیدم. توی فروشگاه با یک نفر مکالمهی آلمانی داشتم. شب با دست پر و سنگین برگشتم خوابگاه. بازم غمگین بودم. وضعیت خوشحالی و غمم دقیقا انگار به روز و شب برمیگرده. روزم رو براش تعریف کردم و اتاقم رو مرتب کردم و بازم لیست خرید جدید نوشتم. یک فردی توی گروه خوابگاه دوتا قابلمه گذاشت برای فروش و بهش پیغام دادم و فارسی جواب داد :)) رفتم اتاقش و چایی خوردیم و قابلمهها رو گرفتم و برگشتم. تکلیف آلمانیم رو نوشتم و کیفم رو آماده کردم و اومدم بنویسم تا شاید یکم بفهمم چه حسی دارم. انگار پسزمینهی زندگیم غم باشه. فقط غم نیست، ولی غم زیاده و همهجا هم هست. انگار تمام این مدت استرسم باعث شده به غمهام نرسم و حالا همهاش تلنباره و نمیدونم اصلا از کجا باید شروع کنم به پردازش کردنشون.  پسر ایرانی بهم گفت که اینجا حوصلهاش سر میره و منطقی هم هست، چون شهر کوچکیه و ساعت هشتش شبیه یازده ایران یا حداقل تهرانه. منم شاید یک روز حوصلهام سر بره، ولی برای الان تصور خونهی خودم رو داشتن هر روز یک ساعت بیدار شدن، دنبال کردن درسم، اومدن به خونه و آشپزی و وی

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 1:48

صفحه بندی